شکفتیم و رفتیم

شکفتیم و رفتیم


نیمه شبی که گل‌ها
آوازِ مستانه سر می‌دادند
آیه‌های آفتاب
سایه روشن در ما تکرار شدند.
خود را به نسیمِ صبحگاهان
پیوند زدیم
خیره به نقطه‌ای موهوم، گریستیم.
در تنهایی خود
به تنهایی ماه
که به ما می‌نگرد
به تنهایی آن شعمدانیِ درونِ گلدان
به تنهایی روزهای بی‌شماری
که لب بر لب مرگ گذاشتیم
قطاری پر از چوب خطهای سیاه دیدیم
و درون ورق های تار
گم گشتیم
خیره به نقطه‌ای موهوم
نگریستیم.
گاه پنجره باز
روز می‌تابید.
کودکانه، به شکلاتی خندیدیم و پریدیم.
گاه در گودالی افتاده، در پیله خزیدیم.
محصور در تردیدها
به دنبال همان نقطه‌ی پر ابهام
به عشق چنگ زدیم، زانو زدیم، تحقیر شدیم
امّا نرسیدیم، نرسیدیم.
گاه به خواندن یک خط
ایمان خریدیم.
گاه به گفتن یک شعر
آن را فروختیم.
دزدانه به خانه‌ی همسایه نگریستیم
قضاوت کردیم.
هجومِ شته‌ها را دیدیم
سیاست کردیم.
نیشَ پشه‌ها را چشیدیم، باز همه را
یک جور شستیم و قضاوت کردیم.
به آهنگِ قُمری، عادت
پرواز را از او دزدیدیم.
چیزی نگذشت گاه از دور صدایی شنیدیم
به صداهای خاموش رسیدیم.
محکوم به بازیِ لِی لِیِ شدیم و
به یک نقطه موهوم رسیدیم.
چشم را
روی ثانیه‌هایی که روی تنِمان
می‌نشست
بستیم
و به برف، متبرک شده
در قابِ خالی
به ابهام، گریختیم.

 

کتاب چنگ شکسته

منبع: لحظه ای با من باش

آرزو و معجزه

میان آرزوی تو ومعجزه خداوند، دیواری است به نام اعتماد. پس اگر دوست داری به آرزویت برسی با تمام وجود به او اعتماد کن. هیچ کودکی نگران وعده بعدی غذایش نیست زیرا به مهربانی مادرش ایمان دارد. ای کاش ایمانی از جنس کودکانه داشته باشیم.